.:Koolaan:.

کوچه

بی حوصلگی

اصلاً حال و حوصله نوشتن ندارم.
ولی این دلیل نمیشه که به کسی سر نزنم. فقط حال نوشتن کامنت ندارم.
اصلاً یه جوری ام.
:-|

روز ملی خلیج فارس؟!!!

از عنوان هم معلومه؟
"روزِ ملیِ خلیج فارس". خوب این که هم خلیج ش عربی هست هم فارس ش . این کجاش پارسی هست؟
پیشینیان بهش میگفتن "دریایِ پارس" که هم دریای اون پارسی هست و هم پارسِ اون.
...
تو اخبار امروز گفته میشد "گمرکات"! آخه گمرک که پارسی هست چطور با "ات" عربی جمع بسته میشه؟ درست اون این هست: گمرک های.
بازم همچنین "اثر" که پارسی هست و "آثار" اشتباه هست و باید گفت "اثرهای".
خدا این کسانی که برای مردم تصمیم میگیرن یا قانون میدن بیرون رو شفا بده.

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

مهم نیست پیر باشی یا جوان. همین که احساس کردی پیری، دیگه پیر شدی یا روندِ پیری در تو آغاز شده.
درست مثل خودم که در دهه سوم زندگی احساس پیری میکنم.
روز جوان مبارک.

رک بودن و گستاخ بودن

خیلی از ماها مرزِ میان رک بودن و گستاخی رو فراموش کردیم. یا فکر نمیکنیم این دو از هم جدا باشن.
به نظرِ من رُک بودن یعنی اینکه در کمال ادب و احترام چیزی رو قبول یا رد کنی.
ولی گستاخی یعنی اینکه بخوای با فحش و زور و مسخره بازی و توهین و این حرف ها چیزی رو به کسی تحمیل کنی.

همین مختصر و مفید.

شب

امشب چرا عقربه های ساعت گیر کردن؟
این قدر به ساعت نگاه کردم و خمیازه کشیدم که ساعت هم شروع کرده به خمیازه کشیدن!


نابود شدم

خیلی وقته یکی رو دوست دارم. شاید برمیگرده به یک و نیم دو سال پیش.
چیزی هست که با همه ی معیارهای من مطابق هست.
بارِ نخست که شکست خوردم و دست رد به سینه م زد.
مدت زیادی گذشت. هم اون تغییر کرد و هم من. من بهتر شدم و شاید اون کمی بدتر. ولی با این حال دوست داشتنِ من نسبت به اون بیشتر و بیشتر.
طوری که تا همین امروز هی از دور مینشستم و از دور میدیدمش و لذت میبردم.
با دوستم در این مورد صحبت کردم. گفت برو پیشش بشین و مستقیم بهش بگو که دوستش داری.
من با توجه به سابقه ی پیشین مخالفت کردم و گفتم اگر کِنِف شدم چی؟
به هر حال امشب دلُ زدم به دریا زدم و تو چت بهش گفتم.
دقیقاً مثل دفعه قبل. عکس بده و...
این دفعه بیشتر حرف زد و من نوشتم که قصد من دوستی هست و خیلی خاطرش رو میخوام و حاضرم برای بودنِ با اون از خیلی چیزها (...) بگذرم.
نوشت: پول بده تا کنارت باشم!
و خیلی حرف های دیگه که اصلاً نمیشه نوشت.
حتی زد زیر حرف هایی که قبلاً گفته بود.
خلاصه حرف هایی زد که نابودم کرد. خُردم کرد. به گَند کشید منو. غرورم رو به لجن کشید. باعث شد احساس بدی نسبت به خودم پیدا کنم.
هرگز فکر نمیکردم این ها رو از دهَنِ اون بشنوم.
اعصابم خرابه. دورِ چشم هام سیاه شده. بُق کردم. عینِ مرغ سر کنده هی دور خودم میچرخم.
تلاش میکنم با کسی روبرو نشم نکنه پاچه بگیرم.
در پایان هم زد منو بلاک کرد.
منم بهش اس ام اس دادم: منو از بلاکی در بیار قول میدم پیام ندم. ولی جوابی نداد.
باز اس ام اس دادم: امیدوارم تا روزی که زنده هستی تنها بمونی. خداحافظ.

چون خیلی بی شعوری

چندی پیش تو اتوبوس نشسته بودم.
بیخیال داشتم بیرون رو نگاه کردم که گفتگوی دو پسر که پشت سرِ من نشسته بودن توجه منو به خودش جلب کرد.
این یکی پسره به اون یکی: چرا وقتی من کنارِ تو هستم این قدر احساسِ آرامش میکنم؟
اون یکی: چون خیلی بی شعوری. و هر دو زدن زیرِ خنده.
منم لبخندی روی لبم نشست.
دوست داشتن سن و جنس و مکان سرش نمیشه.
کاش همه همدیگه رو دوست داشته باشن و هرگز دشمنی در کار نباشه.

درد دل

در زندگی باید گاهی اوقات با برخی چیزها کنار اومد. باید قبول کرد اونو.
Designed By Erfan Powered by Bayan