دیروز رفتیم قصرشیرین تا به خواهرزاده سر بزنیم. محل سربازی اون جایی هست نزدیک سرِ مرز.
برای رفتن به اونجا هم می بایست از سرپلذهاب رد می شدیم. همون جایی که پاییز سال پیش زمین لرزه اومد.
ابتدای شهر ایستادیم. دو طرف جاده پر بود از کانکس ها و چادرهایی که مردم توی اونها زندگی می کردن. شیرِ آب عمومی. دستشویی عمومی.
آب های کثیف دور و برِ چادرها و خیابون بود. کسانی هم بودن که از روستا اومده بودن شهر و گاو و حیوانات اهلی خودشون رو آورده بودن و نزدیک چادر و کانکس نگهداری می کردن.
خانم میانسالی در حال شستن لباس بود. ما رو که دید فکر کرد برای کمک اومدیم. دیگه چشم از ما برنداشت. شستن از یادش رفته بود. تشت لباس های نشسته رو دستش گرفت و اومد پیش یه شیرِ آبی که نزدیک به ما بود.
دیگه هی ما رو نگاه کرد. شاید غصه می خورد که خوش به حال اینها. مثل ما بیچاره نشدن.
گرما بیداد می کرد در حالی که هنوز ده صبح بود (سرپلذهاب و قصرشیرین جز مناطق گرمسیری استان هستن).
دلم به درد اومد. حرفی برای گفتن نداشتم و هیچی هم برای کمک کردن.
هر جا نگاه می کردی شهر پر بود از خونه های خراب، دیوارهای ترک بسته و مردمانی که در گرمای پنجاه درجه زیر چادر و کانکس بودن.
از اون طرف مسئولان میگن که مشکلی ندارن و همه چیز رو به راه هست و از این طرف دیده ها چیزی دیگه میگه.
کسانی که به نام مردم زلزله زده میلیاردی وام گرفتن و کسی خبر نداره چی شد!
کسانی که اصلاً سرپلذهاب یا در دیگر مناطق زلزله زده نبودن ولی وام گرفتن و به ریش اون بدبخت ها خندیدن.
و مردمی که روزهای نخست هجوم آوردن برای کمک و سلفی و فیلم گرفتن، ولی حالا خبری از کسی نیست.
تا دیروز جنگ و صدام و منافقین خونه های اونها رو خراب کردن طوری که هنوز آثار اون پابرجا هست و امروز هم زمین لرزه اونها رو بدبخت کرد.
بیچارگی این مردم پایانی نداره.
نه عکس گرفتم نه فیلم. دلم نیومد بیچارگی دیگران رو به تصویر بکشم.
:-|